امشب،
به شدت گريه ام گرفت.
به ياد خانواده ام افتادم،
به ياد همسرم،
به ياد دوستانم،
احساس عشقي بزرگ در سينه ام،
هيچ سخني نگفتم،
در تمام روز
و
در همان احساسي كه به نظر مي رسد،
جاي همه چيز را پر كرده است؛
فرو رفتم.
ديگر هيچ اهميتي نداشت.
مهم،
ديدن كوهها،
جويبارها،
گلهاي ميان راه،
و
.
.
.
خطوط پرشكوه چهره فرشته بود.
مرا ببخش كه جز دل پريشاني چيزي برايت نداشتم
مرا ببخش كه حرف گفته را نگفته گذاردم و آن گاهي گفتمش كه دير بود
مرا ببخش كه يادم اين گونه آزارت مي دهد
من از خود گذشته ام
مرا ببخش هميشه مي گويم دوستت كه دارم
مرا ببخش اگر مي بينم كه نيستي و باز هم از آن چه نبايد ، مي گويم
مرا ببخش اگر دل داده گي ات را براي خود مي خواهم
من مرده گي مي كنم
مرا ببخش كه دل تنگ ات هستم
مرا ببخش كه سخن از دل مي گويم
مرا ببخش كه به وجود كس ديگر حسودي مي كنم
مرا ببخش نمي توانم ز ياد ببرمت
من آدميزاد گونه زيست نمي كنم
مرا ببخش كه مي گويم مي خواهم باشي
مرا ببخش كه مي خندم وقتي هستي
مرا ببخش اگر وقت بودنت چيزي جز دل داده گي نمي گويم
مرا ببخش اگر از نبودنت ناراحتم
من يك ديوانه ام
مرا ببخش كه برايت نگرانم
مرا ببخش كه وقت پريشاني ات از خود بيخود مي شوم
مرا ببخش اگر هر لحظه از روحت ، جسمت و حالت خبر مي گيرم
من آن يار بي غم نيستم
مرا ببخش
خواهش ام زياد ست و وقت َت اندك
ببخش و ……….. ( نمي دانم مي پذيري يا …؟)
اول از همه برايت آرزو مىكنم كه عاشق شوى
و اگر هستى، كسى هم به تو عشق بورزد
و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد
و پس از تنهاييت، نفرت از كسى نيابى
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد
اما اگر پيش آمد، بدانى چگونه به دور از نااميدى زندگى كنى
برايت همچنان آروز دارم دوستانى داشته باشي
از جمله دوستان بد و ناپايدار
برخى نادوست و برخى دوستدار
كه دست كم يكى در ميانشان بىترديد مورد اعتمادت باشند
و چون زندگى بدين گونه است
برايت آروزمندم كه دشمن نيز داشته باشى
نه كم و نه زياد ...... درست به اندازه
تا گاهى باورهايت را مورد پرسش قرار دهند
كه دست كم يكى از آنها اعتراضش به حق باشد
تا كه زياده به خود غره نشوى
و نيز آروزمندم مفيد فايده باشى، نه خيلى بيخاصيت
تا در لحظات سخت
وقتى ديگر چيزى باقى نمانده است
همين مفيد بودن كافى باشد تا تو را سرپا نگاه دارد
همچنين برايت آروزمندم صبور باشى
نه با كسانى كه اشتباهات كوچك مىكنند
چون اين كار سادهاى است
بلكه با كسانى كه اشتباهات بزرگ و جبرانناپذير مىكنند
و با كاربرد درست صبوريت براى ديگران نمونه شوى
و اميدوارم اگر جوان هستى
خيلى به تعجيل، رسيده نشوى
و اگر رسيدهاى، به جوان نمايى اصرار نورزى
و اگر پيرى، تسليم نااميدى نشوى
چرا كه هر سنى خوشى و ناخوشى خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد
اميدوارم به پرندهاى دانه بدهى و به آواز يك
سهره گوش كنى، وقتى كه آواى سحرگاهيش را سر مىدهد
چرا كه به اين طريق، احساس زيبايى خواهى يافت
به رايگان
اميدوارم كه دانهاى هم بر خاك بفشانى
هر چند خرد بوده باشد
و با روييدنش همراه شوى
تا دريابى در يك درخت چقدر زندگى وجود دارد
اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد
ديگر چيزى ندارم برايت آروز كنم
اي از عشق پاك من هميشه مست
من تو را آسان نياوردم به دست،
بارها اين كودك احساس من
زير بارانهاي اشك من نشست،
من تو را آسان نياوردم به دست...
در دل آتش نشستن، كار آساني نبود
راه را بر اشك بستن، كار آساني نبود،
با غروري هم قد و بالاي بام آسمان
بارها در خود شكستن،كار آساني نبود
بارها اين دل به جرم عاشقي
زير سنگيني بار غم شكست
من تو را آسان نياوردم به دست...
در به دست آوردنت،
بردباري ها شده، بي قراري ها شده، شب زنده داريها شده
در به دست آوردنت،
پايداري ها شده، با ظلم و جور روزگار سازگاري ها شده،
اي از عشق پاك من هميشه مست
من تو را آسان نياوردم به دست،
من تو را آسان نياوردم به دست...
بارها اين كودك احساس من
زير بارانهاي اشك من نشست،
من تو را آسان نياوردم به دست...
چون زلف توام جانا در عين پريشاني چون باد سحرگاهم در بي سرو ساماني
من خاكم و من گردم من اشكم و من دردم تو
مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني
خواهم كه ترا در بر بنشانم و بنشينم
تا آتش جانم
را
بنشيني و بنشاني
اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي من چشم
ترا مانم تو اشك مرا
ماني
در سينه سوزانم
مستوري و مهجوري در ديده بيدارم
پيدايي و پنهاني
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي من سلسله موجم تو سلسله جنباني
از آتش سودايت دارم من و دارد دل داغي كه نمي بيني دردي كه نمي داني
دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم كام از تو و تاب از من نستانم و بستاني
اي چشم رهي سويت كو چشم رهي جويت؟
روي از منه سر گردان شايد كه نگرداني
مسير راه من، هنوز روشن نيست كسي به فكر غم تو يا غم من نيست
كسي
دگر خبر از وصل ما نمي
گيرد كسي سراغ تو را از خدا نمي
گيرد
كسي
به فكر شقايق، به ياد صحرا نيست ميان فاصله هامان كمي مدارا نيست
تمام پنجره
هامان ، پر از فراموشي
بهار پشت بهار ، و بعد خاموشي
چرا
صداي
ناله هاي دل ، نمي آيد براي دگر بار از تو سرودن، بهانه اي بايد
من از تلاقي تو و او دلگيرم اگر است به جان آينه ها در غبار ميميرم
هزار
درد نگفته ،
هزار عشق محال
تمام دار و ندارم
همين يك نگاه زلال
من
از رها شدن ، از عبور لبريزم اگر چه واقعا عاشق فصل قشنگ پاييزم
من
از تكرار طراوت باغ شما
سرشارم تو از مني
و من از تو دگر چه كم دارم
من
از سوداي يك اتفاق در 70 مي
آيم زسمت وسوي تب وآغوش وفريادمي آيم
اگر
چه بين من و تو
هزار ديوار است اما به زير پايت بنگر نام من پديدار است
ولي
تو از من و
من از غم
تو لبريزم تمام فاصله هارايكروز ، آخر به دور ميريزم
تفكر من،
تفكر شيطان است در داستان بهشت گمشده، آنجا كه مي گويد: " ترجيح مي دهم در جهنم فرمانروايي كنم؛ تا آنكه در بهشت از خادمان باشم... "دلم براي تو تنگ است؛
و از دريچه هنوز به راه آمدنت؛
با اميد مي نگرم...
تو اي سخاوت لبريز ابرهاي بهار،
و تو اي نهايت خوبي،
چگونه با تو بگويم:
دلم براي تو تنگ است؟
چه زود يك سال بي تو گذشت و چه زود به نداشتن تو عادت كردم؛
اما...
مرغي كه درقفسي تنها زاده است، آب و دانه آرام ش ميكند و برگ سبزي، چراغ رنگيني،
زنگوله ي قشنگي، غم از دلش مي برد، اگر رهايش هم كنند به قفس بازمي گردد.
اما پرنده ي وحشي، پرنده اي كه آواي جفتش را از قلب باغ هاي ناشناس دور، مي شنود
سراسيمه و ديوانه وار، - هر چند بي اميد - چندان خود را به ميله هاي آهنين و در بسته قفس
مي زند و بي تابي ميكند، تا زخمي و خونين؛ كنجي مي افتد و سر در شانه هايش فرو
مي برد و چندان خاموش و آرام مي ماند تا بميرد...
من مرغ خانگي نيستم، هر دلي عقل خويش را دارد.
مريمم، من نيز احساس تو را دارم :
هم اكنون احساس مي كنم،
بر تلي از همه آتش ها و اميد ها و خواستن ها تنها مانده ام،
و اين سوال همواره در پيش نظرم پديدار است
كه تو آنجا چه مي كني ؟
امروز به خودم گفتم :
من احساس مي كنم كه نشسته ام زمان را
مي نگرم و مي گذرد ، همين و همين...
تولد دوباره ي من،سرود زيباي لحظه هايي ست كه مي آيند...و چه زيباست درك زمان؛آنگاه كه نام تو را مغرورانه فرياد زنم...تو را
با عشق ساخته امو مي دانم كه دانسته اي مرادر غباري از حادثه اي دورآنجا كه ديگر شرور را راهي نيست تا بهشت...